
سمبوليسمِ ناتورال
و يا گامِ معلّقِ اخلاق
به يمنِ خوانشِ نمايشنامهي از تولد تا تولد اثرِ علي صابر رضايي در نمايشخانه اروميه
شايد اين مثال يا داستان مشهور اصالت دهندگان بر وجود را شنيده باشيد:
"روزي يگانه پسر بيوهاي پير ، سخت بيمار و سالخورده را به جبهه جنگ فرا مي خوانند و فرزندش كاري نمي كند جز اينكه بر سر دوراهي بنشيند و قضايا را سبك سنگين كند . اگر به جنگ نرود ، به وطن خيانت كرده است و اگر راهيِ جنگ شود مادرِ خويش را بيكس و يالقوز و بيمار رها كرده است. پس تكليف چيست ؟ مامِ وطن و يا مامِ خويش؟ به فرض اينكه جبر ، امرِ محال است."
درست حدس زدهايد . ما نمي خواهيم در خصوص اسطوره ايمان ،ابراهيم خليل الله سخن برانيم كه همانا اگر رساله وزين و ثقيلِ ترسولرزِ كيركيگار را تورق كنيد، به واقع بر اين موضوع فائق خواهيد آمد و ليكن صحبت از اخلاق است و به مخاطره افتادن اخلاقيات و نظريه تعليق اخلاق ، جاييكه برون از درون برتر جلوه مي كند و ظواهر بيروني و اعمال و حركات ، چونان غولي گرسنه درونياتِ پنهان را به خود مي بلعد.
اخلاق را نمي توان عينِ ايمان دانست ، كه در ايمان ، درون برتر از برون است و در اخلاق عكس آن . اخلاق ظاهر فريب و متظاهرانه و رياكارانه عمل مي كند . شما ممكن است به دليلِ رعايت مسايل اخلاقي در يك جامعه شهري متمدن ، دروغ هم بگوييد ولي اطمينان داشته باشيد در صورت مومن بودن ، اين امر محال ، و حتي ممكن است به جرمِ اختلال در نظم عمومي ، زنداني ، دستگير و يا حتي اعدام شويد.
اخلاق در زندگي روزمره غرايز را به كناري مي نهد و اين وحشتِ ناشي از تمدنِ شهر نشيني است كه في الواقع به يك پارادايمِ مطالعاتيِ جامعه شناختي مبدل مي گردد. غرايز ، در درجه اول امري است خصوصي كه در فرديت افراد متبلور مي گردد . ولي در مقابل ، اخلاق در وجه عمومي قابل بررسي است و در وجه خصوصي متجلي نمي گردد. معيارهاي اخلاقي ، حقوق شهروندي و نيازهاي مدني متضمنِ سلامت جامعه پنداشته مي شود و ليكن اگر فرد امكان دسترسي به فضاي لازم در زمان مشخص را نداشته باشد ، فشار اسمزي ناشي از درون ، برون را ملتهب و متورم مي سازد و در لحظه اي كه قرار است غرايز فرد به اثبات برسد، به سانِ بادكنكي ، برونِ فرد را مي تركاند و كثافتِ ناشي از اين انفجار از سرو رويِ شاخصه هاي اخلاق آويزان مي گردد .
درون را وجه فطري و ناخودآگاه بناميم. برون را وجه اكتسابي ، يا خودآگاهي از نوع فرويدي آن كه در گفتگوي درون با برون ، سنتزي به نامِاخلاق ، به حاكميتِ برون ايجاد خواهد شد. فرويدِ پير برخلاف يونگِ جوان ، دفعِ موادِ زايد را نيز يك لذتِ جنسي از نوع نيمه آگاهِ آن مي داند كه فرد براي رسيدن به اين لذت است كه اين پا و آن پا مي كند و گاهي از شدت فشار ، چشمانش را بسته و زبانش در دهان نمي چرخد و صداهاي ناجور از خودش ساطع ميكندكه آنرا به خودآزاري يا مازوخيسمِجنسي تعبير خواهيم كرد.
آيا هويت همان وجه برون گرايِ فرد است كه از درون تراوش يافته و پوسته برون را شكافته است و يا برعكس؟
بگذريم ... تشخصِ فرد با فشارِ ناشي از رفع حاجتِ روزانه در پردهاي از ابهام قرار مي گيرد. در مكاني كه از قضا آبريزگاهِ يك تماشاخانه است . در زماني كه پارتِ اولِ نمايش به اتمام رسيده و اعلام گرديده بود : 5 ، 10 ، 15 و يا 20 دقيقه آنتركت ! فرد با همان محدوديتِ امكان ورود به فضاي خصوصيِ W.C. ، به جهت رعايت شاخصه هاي اخلاق ، مواجه شده كه چاشنياش انتظار است . اما نمودار تحمل او تا به چه حد است كه بتواند از تعليقِ اخلاق جلوگيري و از شانِ و پرستيژِ اجتماعيش كاسته نشود. آنجاست كه با رسيدنِ نمودارِ مقاومتش به نقاط بحراني ، كلامات قبيحه بر زبان جاري مي سازد و نهايتاً شلوارش را زرد مي كند به قولِ دوستان .
سئوال اينست : چرا بايد اخلاق در زير زمين تماشاخانه ، پايش از زمين كنده شود و در هوا معلق بماند . چونان كه نمايش گامِ معلقِ اخلاق به همراهي و همصدايي سرفه ها با كوكِ متفاوت و فواصل و نت ها ي نامتشابه ، سمفوني انتظار را مي نوازند و شخص چاق نمايش به يكباره در نقطه بحران ، اعلام انزجار عمومي مي كند و حكم به نابودي اخلاق ميدهد.
اما نگاهِ سمبوليكِ من در فضاي طبيعت گرايانه و واقع گرايانه افراطيِ نمايشنامه ، خوانشي دوباره از داستانِ آفرينش است. ابليس توانست آدم را به توسط حوا اغوا كند و شيي به او بخوراند كه آدم ، شرمگين از پي بردن به برهنگي خويش ، چه مظلومانه از بهشت رانده مي شود تا رنج ناشي از دانستن را بر دوش كشد . به تعبيري دگر ، خوردن همان شبهِ ميوه ، نتيجه اش تا چند ساعتِ ديگر از لحاظِ جبرِ بيولوژيك و سوخت و ساز بدني، به راه افتادنِ سيستم دفعِ بول وغايط است. كه بهشت را مكانِ آن امر نباشدو آدم به جهتِ دفعِ زايدههاي ناشي از شعور و آگاهي است كه پايش به زمين باز مي شود.
نمايشي كه در بالا در حالِ اجراست ، بهشتِ آرزوهايِ انساني است كه عقده هاي خود كم بيني و حقارتِ ناشي از آنرا با ديدن تراژدي ها و كمدي ها و درام ها و ديگر گونهها ، فراموش مي كند. اما همين غرايز يا همان وسوسه هاي درون به سراغش مي آيند و ناخودآگاهِ او را به سوي خود آگاه مي كشند و اين بهشتِ تكرار شونده بر روي زمين را با انفجار بمب ناتوراليستي به جهنمي بدل مي سازند كه فرد ديگر يادش نمي آيد از كجا آمده و در بهشتِ طبقه بالا چه خبر است و آمدنش بهرچه بود؟ مگر مي شود كسي با غرق شدن در آبگيرِ غرايز بگويد :
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
حتي خواجه شيراز ،حافظ هم در آغاز خواسته فراموش كند كه از كجا آمده است و هي باده گساري مي كند و ليكن دليلش را نمي تواند فراموش نمايد :
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
و در ادامه واقع بينتر ميشود :
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق همان ابزار اغواي آدم است به خوردنِ ميوه آگاهي كه آتشي به پا مي كند و ابليس به طريقِ عشقِ حوا به آدم يا بهتر بگوييم آدم به حوا است كه قاپِ آدميت و فرديتش را مي دزدد و گندم و سيب يا هرچه كه نام مي نهيدش ، به وي مي خوراند و به محض خوردنش به ناآگاهي خود كه همان برهنگيِ شعور و آگاهي است پي مي برد .
محدوديت هاي اجتماعي همانندِ بسته بودن درب دستشويي هاي تماشاخانه به هنگامِ نياز است كه فرد را از حالت انساني و اخلاق گرايش جدا ساخته و بعد فطريِ غرايزش را بيدارتر و شعلهورتر و جامعه را به فساد و تباهي و انباشت كثافات رهنمون مي سازد. وليكن اين همان انسان است كه تا گشودن دوباره درها صبر پيشه مي كند و استقامتش از نجابتِ اوست . فردي كه به دنبالِ لذت است براي يافتنِ عظمتِ خويش ، خلاقيتِ متجليِ هنر نابي چون تئاتر را مي ستايد ولي اين نمايشِ زندگي است كه با خطي ترين و مبتذلترينِ ميزانسها ، او را به نقاطِ پستِ اجتماع تبعيد مي كند و آزادگي و آزادي و فرديتش را سلب مي نمايد.
اين انسان ، هنوز هم در مواجه با دربهايِ بسته دستشوييهايِ تماشاخانه نمايشنامه آقاي صابر رضايي ، اميدوار به باز شدن حتي يك درب و نااميد از بازشدن دربي كه رويش به صراحتِ نوشته :
"خراب است" ، اين پا و آن پا مي كند!