
ديروز ، امروز، فردا
يا
اهالي كيوتو بيدارو آگاه و بهوش باشيد ، راه نيويورك از امروز مي گذرد!
و يا
چالشي بر لمپنيزم نمايشنامه نئواكسپرسيون ناتورال اكسپريمنتال کیوتو با سس سالاد پساساختارمندانه ! و البت كوتاهانه! نوشته محمد بداقی
نمايشي كه اپيزود اولش با شعار مرگ بر آمريكا يا مشت محكمي بر دهان آمريكا ي جنايتكار و يا اين سند جنايت آمريكاست خاتمه يافته ، با اوهامات و هذيان گوئيهاي مثلثي وار لمپن ها يي آغازشده بود كه قرار بود جهان را از گرم شدن آنهم فقط پنج درجه رهايي بخشند و كمپرس يخ بر پيشاني تب دار زمين بچسبانند و يا به نقل از لمپن دوم سفارش ساخت كولر صادر نمايند.
شما هم هر چه دلتان بخواهد بگوييد . اصلاً بياييد متن را فراموش كنيم و درخصوص فرامتني كه رگه هاي درام از آن پيدا نيست سخن برانيم . به شما اطمينان مي دهم بدون شخصيت پردازي و گره افكني دراماتيك و اينچنين گل واژگان ديگر نيز مي توان درام خلق كرد و نمايش نامه نويس شد. راستي هر چه شما مي ناميدش درست است . شك نكنيد. چرا كه آدمك ها يا آدم واره ها يا انسان نما ها - باز هم تاكيد مي كنم خوانش شما هر چه باشد وحي منزل همانست – كه اردنگي محكمي به ماتحت شخصيت ها نواخته اند به مانند عروسكهاي زشت خيمه شب بازي در دستان استاد خيمه شب باز و به يمن مزاح و شوخي هاي كلامي سياهِ نمايشگانِ سياه بازي ، نه خود اراده اي دارند و نه از نمايشي كه قرار است نبشته شود خبري دارند.
زمان را كه در توبره فرو كرديد ، مكان نمايش توفيري ندارد كيوتو باشد يا گاراژقدير ژانگولر كه لمپن لمپن است ، چه غربي چه شرقي ......
جمع شدن اين پخمه آدمكها در كيوتو چه دليلي دارد كه ابتذال ناشي از سو استفاده هاي كلامي و فرامتني را توجيه ميكند ؟ جمعيت زنان درحال افزايش است ؟ بعيد نمي دانيد كاسه اي زير نيم كاسه باشد ؟ رشد جمعيت در جوامع پسا صنعتي منفي است و حيوانات دست آموز مونس و شب خوابه شهروندانند . ديگر چه محلي از اعراب دارد اين جمله ؟
و يا آنكه پرولتاريا به مقصودش رسيده كه قطعاً نرسيد و همه چيز متعلق به توده هاست كه حتماً نيست و برابري و رفاقت و تاواريش بازي مد شده كه شده و جامعه بدونِ حكومت يعني همين كه يك مشت آنارشيستِ بي سوادِ جهانِ سوميِ نان به نرخِ روز خور، باشند روشنفكر و روشنبين و نعوذ بالله زبانمان لال، هنرمندش. جملگي خفه شويم به يك كلام ! زنده باد شارلاتانيزم!
اگر پيكاسو و پوشكين با پشت جلد همين دفترچه هاي تامين اجتماعي نقاش و يا شاعر مي شوند و رمان نويس ها هم متشابهاً با پسا دفترچه هاي سوبسيدي و عظيم الجثه ، ايضاً ، ناوليست مي شوند ، پس خاك بر سر ما كه با مجموعه قفل شكسته و رايگانِMS-OFFICE و ويرايشگرِ Word اش و يكدستگاه رايانه با متعلقات اش ، نمايش نامه نويس نشده ايم هنوز . خاك عالم بر سرمان كه و اسفا و لا تهلكو بايديكم . ما كه جرات نمي كنيم بالشخصه . .همان سه هزارم درصد تخفيف مار ا بس. كيفورمان ميكند والله .
اگر با توليد انبوه آفتابه و سوزن و ناخنگير و بالا كشيدن حقوق كارگران قطب صنعتي جهان مي شويد، كورخوانده ايد [...]. راستي چرا ما را دعوت نكرديد ؟ جاي ما را هم خالي نكرديد؟ عجب پفيوزي هستيد . [...] ! آهان يادتان رفته لابد !
بازي با كلمات و سوء استفاده از نام مشاهير هنر جهان به اين مي ماند كه لغتنامه به جهت ريدنِ مسلسل وارِ كلمات به متن است كه شلوارش به پايين كشيده و لايش باز مي شود ، ور نه شعور تماشاچي و شنونده به سخره گرفته نمي شود جز به هنگام خوراندنِ مسهل ادبي كه خود بي ادبي است ،چشمتان كور! دندتان نرم ! دماغتان را زود بگيريد ، گوشهاي تان به جهنم! بازيگرو نقش خوانان و موسيقي و نور و چه و چه و چه ، جاي خود دارند كه همه ابزاري اند براي فريب تماشاگر ، كه اين وسط متني يا فرامتني – بازهم شما آزاديد در انتخاب – خوانده شود.
اينروزها اگر شلوارت را چپه بپوشي و زير پايت را نديده باشي ، از بس كه نوك دماغت كنج بالاي اتاقي را در داخل و ما تحت كلاغي را در خارج نشانه رفته باشد و حمالِ يك مشت کتاب با مزخرفات فلسفي و سياسي باشي ،خب بارت را بسته اي باالحق و اليقين هنر انتزاعي در تو حلول مي كند.
پيكاسو اگر پيكاسو شد به دنبال رويكردي آگاهانه بود نه بصيرتي ناخودآگاهانه ، راستي تابلوي دوشيزگان آوينيون پيكاسو يادت بيايد كه تا حال نديده اي كه هدف پابلو خان اين بوده كه اشيا را آنگونه كه در خارج وجود داشتند به تصوير بكشد و نه آنگونه كه بخشي از آن در لحظه و مكان خاصي حضور يابد . بدين منظور بايد به طور همزمان چندين وجه از آن نمايش داده شود. از اين رو فرم اشيا ء در صفحات هندسي تجزيه شده و اين سطوح از نقاط مختلف ديد مجددآً در يك تركيب بندي فرمي جديد سامان يافت . بدين مفهوم كوبيسم واقعگرايانه است – چه پارادوكسي – اما واقعگرايانه ذهني .....
بگذريم فرامتني شديم بيك آن .. منظور شما هم اين چيز ها بوده لابد!
در نمايشنامه شما يا هر چه بناميدش ، تصوير چه جايگاهي دارد ؟ چشمانمان را مي بنديم تقاضايمان اجرايِ مجدد و خوانشِ مجدد نمايشنامه است . اوه داشتم فراموش مي كردم كه متن شما پست مدرن هم هست، اگر تصويري تشكيل نشد اين از بلاهتِ ماست و الّا هنر تجريدي كه تكليفش مشخص است.
پوشكين هم كه پدر رئاليسم است ، گوگول او را معلم خود مي داند . او شاعري است سخت اميدوار و خوش بين و هرگز قلمي بر سر اسباب دل خرمش نكشيد. او شاعري بود ملي و دردمندي پيروزي توده ها را داشت . منظومه روسلاند و لود ميلا و داستان دختر سروان . راستي اشراف زاده هم بوده ناكس و چه با كلاس وداع كرد زندگي را ! يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ........ البته نوشته يا منظومه اي از وي پشت جلد دفترچه ها ي تامين اجتماعي بدست نيامده . احتمالاً ده قدم مانده به مرگش آنها را سوزانده بوده كه نگويند پوشكينِ بورژوا بيمه تامين اجتماعي بوده وما نمي دانستيم!
وقتي سانسور وجود داشته باشد آدم خلاق مي شود و براي اخذ مجوز هركاري می کند به مولا.
آقای نویسنده لطفاً به اين سئوالات شخصاً ومختصراً پاسخ دهيد:
1- چرا نيويورك ؟
2- بچه وقتي به دنيا آمد مرد يا مرده به دنيا آمد؟
3- آيا مي دانيد چرا دو سوم از گازهاي گلخانه اي جهان را آمريكا توليد مي كند؟
سخن آخر : اگر مهاجر باشي و در نيويورك زندگي كني و ماشين صدهزار دلاريِ دنده اتومات زير پايت باشدو شريك تجاريت ،كه چون شما مردِ مومنيست را هم زير گرفته باشي ، حق نداري از پنجره طبقه 69 ام آپارتمان 240 متريت كه مجهز به پاركينگ درب تمام اومات است ، بيرون را، آنهم ماشينت را كه از قضاي روزگار درکنارخیابان پارك شده ، تماشا كني و هي نگران آن باشي كه جلوي چشمت ماشينت را پنچر كنند و ظبطش را بدزدند و تو هم از حرص من و عصبانيت هيستيريك مغزت را با روولور داغان كني.