
نامت با انهدام واژه ها نام گرفت و تنت كه دارد با انفجار صدايت ، تنم مي شود ، كسي جدي نخواهد گرفت اين قال را كه ديري است حال شده و حال را هم ،كه قال نمي شود به زور دگنگ هم. مادگي و نرينگي بهانه نقطه شدن است در انتهاي خط بي آغاز نامت ،كشيده برنامم و اين منم ، منهدم در فراسوي كلامِ زنگ زده بهت آلود ، بي هيچ تَركِشي ،كه من ،خاكسترم ،بادَم سپرده اند ، گسترده در وسعتِ تنِ چركينت ، هيچ آبرويي و هيچ اشكي نمي شويَدَم كه حل نمي شوم ،معلق درعَرقَت، پوستت مي شوم ، به گاه نمازِ عصر ، به محراب تنم، به فردا روز، چرا فردا روز ؟برهنه كردم گامهايت ، در تقاطع ايندو مي نوشم جامي سوراخ به افق ميانت ، بانوي عصرِ عريانِ من شدي . لبريز شدي ، سرريز نخواهي شد كه من ،جرعه ها پركرده ام از لبريزِ سرريزِ منهدمت ، گام يا قدمها و قدم يا گامها به ابرها بدوز كه شانه يا شانه هايم حمّال زانوانت گشته به التماس دست يا دستهايم ، تصادمِ خطِ ميانِ سينه ام با قعر ِشيرآبه دانت ، نَفَس نَفَس بِكِش ، تمام كن هواي محصورِ پريشان و شوريده ام، بِكُش منِ منم ، چنگ بزن تنه ام كه با لا و پايين شدن هاي سينوسيِ پردامنه ات به فركانسِ تكانهايم ، زمان ِ وصول ،معكوس مي كند . بگذار جاه طلبيم در خسّت فِراخيِ آن ساغرِ خون آلود ، كمي دردش بگيرد ، انتهاي جام كو؟ شنيدم ! ديدم !خط دارد نقطه مي شود! راستي كه زاويه ي گامهايت نمي توانستم نقاله كنم، دستِ به خواب رفته ام به زير زانوانت به اسارت رفته بود، بهوش باش فريادت را بلندتر مي خواهم بشنوم كه منهدم مي كند واژه منِ عاشق كُشِ معشوقه زا را...آه ...نقطه ام!
رضا رجائی – مرداد 87
سوگْ نوشتي بر ساقي نامهي خُمِ خَمّارْ
زخمهاي پايم مي شمردم ، دودي بديدم برخاسته از پشت كومه اي ، ميكده را يافته بودم ، پاي پياده ، راهِ ميكده و لختي ، نفس هايم بريده بريده. به بارگَهش كه رسيدم دودي نديدم ، اشتباه آمده ام؟ ليك درب گشودم ، جام بدستان ، مست بديدم ، چيده بودندِ شان و قباي ژنده شان ،دورتادور ديوارِ خرابات ، متعفن و خون آلود ، درست آمده ام؟ اذن ورود دادند و چنگ بزم دير زماني بود كه نواخته مي شد . مرا پاي درب بنشاندند و جامي بدست دادند و ساقي بود ،كه پشت به من دور مي شد ، آرام و خرامان ، ساقي را بگفتم خُمار نمي شويم ، جامي دگر! و ريخت و بيآورد و هفت جام نوشيديم و ساقي را خواندم كه اين ميِ ناب نيست كه به مايش مي دهي؟ ساقي مرا فرمود : خُم خَمّاري مراست به منزل ،سي ساله ، خواهي اگر بايست كه سپيده دم آيد . مرا تا دگر روز با تو كاري نيست .
ساقيا ، آرام و خرامان ،جامِ مي بَر كَفَم نِه ، تا شمايلِ نِگارم از جام برون مريزد . حال مجلس ترك گوي و دربِ ميكده آرام ببند. راستي گفتي آن خُم خَمّار كجا بنهاده اي؟ آرام بگو و خرامان رو...
صبح آمده بود ، دربِ ميكده به ناگه گشوديم بيكباره . ساقي بود، آرام بِخُسبيده بر پاي درب ، خشك و خميده چون درخت انگور. صدايي برخاسته بود. خُمِ خَمّارشكسته ديدم بر دستانِ خشكيده اش و ميِ خَمّاركه داشت بر خاكِ پايش مي پيچيد و فرو ميرفت.
دربِ ميكده بشكستم . زان شب ديگر كسي درب نكوفت به مشت . ساقي من بودم و مستان همه بر خاكِ شراب آلودِ پاي دربِ شكسته ام ، رقصان و پاي كوبان ، جامه دريدند.
به فردا روز ، خروسخوان ، مستان همه بر سقفِ ميكده بر دار ديدم ، من بودمو و جامي ، و نگاري ، برون جسته از ساغر، كه چُنين مي خواند : عاشقان همه بر دار نمودي ساقيا ! مي بر تو حرام كرديم . مَشِكَن جام ، به كناري نِهَش و مجلس ترك گوي.
مجلس ترك نگفتم .نگار بر لبِ جام بالا بيامد و بنشست ، جامه از تنم دريد، نگاهش سينه ام شكافت ، خُمِ خَمّار از قفسِ تنم برون كشيد و بر فَرقگَهم بكوفت و سير بنوشيد . شراب جانم سرازير از خطوط تنم. نقش بسته در من ،درختي كه ريشه اش به آسمان خرابات روئيده و من ، كه بر دارم ! خفته آرام و سينه خالي از خُمِ خَمّار ، ..
مرا با هوشياريت كاري نبود . بنگر به گاهِ خُماري كه من ، چگونه بر دار شدم در حلقهي مفقودهي زلفت ، چَنبره بر گلويم ، سوخت گلويم ، نفس ؟؟.... ديگر نَه !...
به خُماري ترا ديدم و در مستي ات خويشتنم بود ، و مست ازخُماريت. با چشم باز، مرا ميِ خَمّار به زير پايت كفايت است ،ليك چشم تو غايت است ، نه ميكده كه خشت و آجرش بوي تعفن مرا نفس مي كشد .
دريدي و رفتي ، جاي نگاهت سيال است بر گلوگاهم . درنگ مكن و مرهمي نِه ، بيخيالِ سينه ام كه خود حكايتي دگر است . مرهمي هست ترا؟ دريدي و رفتي ،سوختي گلويم ،نوشدارو نيست مرهمت ؟ چه ؟ مرهمت نيست ؟ گلويم را هم بِدَر و دريد.
شَقّه شَقّه زبانم ، و تنِ مُثله مُثله ام با شب همي گفت : اي صبح ، شب را به زيرت مَكِش ،اي تاريكي روشنايي مشو و اي تو مرغ سحري ، خاموش بر آشيان بمان ، راستي ، معشوقهي من صبح را دزديده است ....
رضا رجائي – اروميه مرداد 87