

پنجشنبه ۲۳ خرداد ۸۷ ساعت ۶ عصر ، روز خوب و بیادماندنی برای تئاتر ارومیه بود . برای ما که ۱۰ روز برای نمایشی خوانی نمایشنامه آوازخوان کله تاس تمرین کرده بودیم نمی تونست روز بدی باشه . استقبال خوب بود . حدود شصت هفتاد نفر !! البته تو یه سالن ۴۰ متری !! انعکاس کارم بد نبود . به قولی کارگرفت ! فیلم و عکس کارم منتشر کردیم. بچه های انجمن ادبی هم بودند :دومان ملکی ، خالد رسولپور، مهدی پیامی فر ، خانم رستمی و ...آقای پرویز سلیمانی اقدم و علی صابر رضائی از پیشکسوتان تئاتر ارومیه و حتی مرتضی پیری همکار و دوست بسیار ارجمندم که در سالهای قبل رئیس مجتمع فرهنگی هنری ارومیه بود. به هرحال هرکسی که یه جور دلش برای تئاتر می تپید ، اونجا بود. آقای نورانی ، عضو هیات علمی دانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه ارومیه هم قبول زحمت کرده بودند و درمورد سیرتحولات جریان آوانگاردِ ادبیات نمایشی دهه پنجاه میلادی موسوم به ابزورد به صورت تطبیقی سخنانی رو ایراد فرمودند ، که از ایشون هم سپاسگذاریم.
بچه های بازیگر زحمت زیادی رو متحمل شدند که به شخصه ازشون ممنون و سپاسگذارم . از بروبچه های نمایش خانه اورمیه و خانه فیلم و تئاتر روژیران هم ممنونیم که امکانات تمرین و احرا رو در اختیار ما قرار دادند.
و اما شناسنامه کار :
نمایشنامه : آواز خوان کلّه تاس
نوشته : اوژن یونسکو ترجمه : داریوش مهرجویی
طراح و کارگردان : رضا رجائی
بازیگران به ترتیب خوانش متن :
میترا آهور....................................................... مادام اسمیت
بهنام حقیقی.....................................................آقای اسمیت
شادی امیری...............................................................ماری
محمد کاظمی .....................................................آقای مارتن
رزیتا پور حسن ...................................................مادام مارتن
احمد ظفرنمون .........................................رئیس آتش نشانی
واینم ادامه عکسها:








روزی روزگاری تئاتر
تئاتر : كالا؟ آري يا نه !؟(قسمت دوم)
اقتصاد در تعريف عام به معناي ميانهروي است و در تعريف علمي، بودجه يا سرمايهاي است كه به صورت كالا يا حجم عظيمي از كالا متبلور ميگردد. همانگونه كه در قسمت قبل گفتيم ، به طور خلاصه يادآور مي شويم : بياييد در اين شهرِ مصرف گرا با اجتماعاتِ ناهمگون و طبقاتِ خرده بورژوايي وكارمند ، زمين داران و ملّاكان و كشاورزان نسبتاً مرفّه ، تئاتر را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه بازاري براي عرضهاش ، غير از محافل خيلي خاص ، وجود ندارد و ليكن درصدد هستيم بازارِ گرمي برايش براه بياندازيم. در علم اقتصاد نيز تحليل شكل كالايي، مقدّم بر بيان اشكال و پديدههاي ديگر اقتصادي است وطبق قوانين اقتصادي بايد درصدد ايجاد تقاضا براي اين محصول باشيم. كالايي (هنري!)كه حاصل تعامل جسمي و ذهني انسان است در زمان و مكان مشخص با تكيه بر خلق دوباره اثرِ ادبي دراماتيك .
درنتيجه، اگر به تئاتر به عنوان كالايي هنري (Artistic Production) بنگريم كه از ابزار و لوازم سخت افزاري و نرم افزاري مختلفي در دورة توليد (Production Period)بهره مي برد ، اين نكته را ياد آور مي شويم كه همانند هر كالا و محصول ديگري بايد قابليت مصرف و سودمندي لازم را داشته باشد، بنابراين اگر بخشي از نيازهاي روحي ـ رواني ما را تأمين ميكند، ميبايست همانند هر كالاي ديگري نرخ بازگشت سرمايه (Return On Investment)و ميزان بهره اقتصادي(Economic Profit) آن را مورد توجه قرار دهيم. هيچ سرمايه گذار(Investor) و يا توليدكنندهاي بدون توجه به سودآوري و ارزش افزوده ، دست به توليد فراوردهاي نخواهد زند[*].
مشكل ديگري كه به نظر مي رسد اينست كه ، به دليل عدم تبديل كالايي به نام تئاتر به محصول ديگر و عدم امكان معامله پاياپاي، مساله كمي دشوار مي گردد. بدين صورت كه در يك فعاليت اقتصادي ساده ، مشتري پولي را در ازاي بدست آوردن كالايي معاوضه ميكند. كه اين كالا و يا محصول قابل معامله با كالاي ديگر و يا قابليت تبديل دوباره به پول را دارد. ليكن در تئاتر تماشاگر پولي را مي دهد و بليط تهيه مي كند كه پس از مصرفِ كالاو تماشاي تئاتر، قابليت تبديل مجدد به سرمايه را ندارد و همين است كه مساله را كمي پيچيده تر ميكند و به اين فكر فرو ميرويد كه آيا واقعاً تئاتر يك كالاست؟ مردم بهعنوان مخاطب تئاتر پولي را صرف چيزي ميكنند كه بازده كالايي و سودمندي مادي ندارد.
چگونه مي توان مردمي را كه سودي عايدشان نمي شود، به پاي تماشاي نمايش كشاند؟ اين همان سئوال بعدي است كه بايد پرسيده شود. در وجوه اوليه بايد با روحيات جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم آشنا باشيم . تركيب قومي و زباني و درصد طبقات مختلف اجتماعي مهمترين بعد مطالعاتي آماري اين قضيه خواهد بود .
در شهري به مانند اروميه تحليل آماري و تعيين شاخص هاي مطالعاتي به لحاظ تنوع قومي و زباني و مذهبي و اختلاف و شكاف طبقاتي در توزيع و پراكندگي جغرافيايي شهري ، بسيار كار مشكلي است . به نظر مي رسد اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي با تعريف پروژه مطالعاتي فوق و با تعيين جامعه آماري ، از سازمانهايي است كه بايد در حل اين قضيه پيش قدم شود. و نتايج اين مطالعات به متوليان امور تئاتر ارائه تا مورد بهره برداري قرار گرفته و در برنامه ريزي هاي راهبردي مورد استفاده راهبران واقع گردد. طراحي پرسشنامه ها و پي بردن به علايق و سلايق قوميتها و طبقات مختلف جامعه بسي مفيد خواهد بود و حتي بخش فرهيخته جامعه در امور نرم افزاري ، گروه سرمايه داران در امور سخت افزاري و اسپانسري و طبقه پولدارِ فرهيخته در دو جهت مي توانند اين سودمندي را تضمين نموده و با اقدامات و عكس العمل به موقع از ورشكستگي چرخه توليد جلوگيري نمايند.
همانگونه كه تنوع محصول يكي از اركان بازاريابي و به سود رساني يك بنگاه اقتصادي است ، تنوع توليد آثار نمايشي نيز مي تواند حضور تماشاگران با گرايشهاي مختلف را تضمين و بيمه نمايد.
ادامه دارد...
[*]براي كسب اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به مقاله اقتصاد در تئاتر نوشته دكتر فرشيد ابراهيميان چاپ در مجله صحنه شماره 24
روزي روزگاري تئاتر
پیش درآمدی نوستالوژيك برتئاتراروميه ازمنظرآسیب شناسی افراطی(قسمت اول)
روزي روزگاري در اين شهر بازار تاناكورا آتش گرفت و كساني را ديديم كه بر سر و روي خود مي زدند و گيسوان خود مي كندند و گونههايشان را با ناخن ميخراشيدند و عجب آنكه در شهر عزاي عمومي اعلام نشد . اما در سالهاي نه چندان دور قبل از آني كه سينما آزادي تهران در شعله هاي آتش مبدل به تلي از خاكستر گردد ، سينما فرهنگ اروميه ( نانسي سابق ) آتش مي گيرد و كسي به روي خود نمي آورد و حتي ككش هم نميگزد . سالن سينمايي كه به نوعي تمامِ خاطراتِ كودكي و نوجوانيم ، از سينما رفتن و فيلم ديدن گرفته تا جشنواره هاي مختلف شعر و تئاتر و... را باخود به هوا برد و سنگ قبري از خود بجا گذاشت. فيلمهايي مثل اتوبوس يداله صمدي . مترسك حسن محمد زاده ، اجاره نشینها و هامون داریوش مهرجویی، با گرگها مي رقصد كوين كاستنر و آخرین امپراتور برناردوبرتولوچي و حتي اجراي نمايش بازرس نيكولاي گوگول به سال 67 كه يك اتفاق عجيب و باور نكردني بود. قسمتي از فرهنگ اين شهر در سينما فرهنگ تبديل به خاكستر شد .از مقايسه اين دو آتش سوزي مي توان نياز مردم اين شهر به پوشاك دستِ دوم در كولونيِ عظيمِ تاناكورا و نيازشان به فيلم و فرهنگ و شعر و زبانم لال تئاتر ! را مقايسه كرد. خانه فرهنگ اروميه هم كه روزگاري باز نه چندان دور گهگاهي شاهد اجراي تئاتري در ژانر كودك و نوجوان و يا گاهي بزرگسال بود نيز با بي عنايتي مسئولان وقت روبرو شد كه به جهت كوبش تقديمِ مالكانش گرديد. صحنه اين تالار زماني بس دور در زير پاهاي هنرمندان بزرگي چون آتش تقي پور ، سيامك اطلسي ، ابراهيم آبادي ، خسرودستگير ، بهمن احمري ، قاسمي ، عزيزي و پسران و... كم آورده بود و چوبهايش لق شده بودند. يادم مي آيد در سال 65 كه من در كلاسهاي خوشنويسي تالار فرهنگ تلمّز ميكردم ، آقاي جواد خدادادي از بازيگران تئاترِ كشور كارگاه بازيگري برگزار كرده بود كه من با كنجكاوي كودكانه گهگاه گوش مي ايستادم و سري به داخل كلاس مي كشيدم . از آنروزها فقط فخرالدين معصومي بيادم مانده است كه در فيلم ايستگاه يداله صمدي نقش خنثي كننده بمب را بازي كرده بود و ديرزماني است با همسايه روبرويمان رفت آمد داشته و دارد . چه با مسمّايند اين دو! سينما فرهنگ ! خانه فرهنگ !! دو مكان فرهنگي را كه از دست داده ايم. تا اينجا را داشته باشيد.
مردمي كه حاضر نيست براي رفتن به سينما بليط تهيه كند و براي ديدن فيلمهاي سينمايي درجه ب و ج ايراني و هندي ، دست به دامن دست فروشها و سوداگران لوحهاي فشرده مي شود . شما مي خواهيد با اين زير ساخت فرهنگي در مورد تئاتر هم صحبت كنيم . جايي باقي نمانده است دوستان . حتي روزنهاي . مردمي كه بزرگترين نمايش زندگيشان ، جمعه ها ، گردش در روستاي بند و پارك كردن ماشينها در كنار خيابانِ بند و تخمه شكستن و به نمايش گذاشتنِ خود و چشم چراني است . وه ! چه نمايش باشكوهي است براستي . با اين مردم بايد با صراحت لهجه سخن گفت . زيرا هيچگونه كنايه و استعاره ادبي و انتراع هنري را نمي خواهند كه متوجه باشند . شعر يعني چه ؟ وقتي مي توان سخني را به صراحت گفت چرا بايد شعر بگوييم ! وقتي سيديهاي حميدِماهيصفت ناياب مي شود و ستاره يا اسطوره بازيگرياش حسنكيشي است . شما اگر بخواهيد از هنرِ فرهيختگان سخن برانيد كه به بيراهه رفتهايد. مگر نه اينست كه مردم حوصله پيچيده كردن مسايل را ندارند . وقتي با اوشينِ سالهاي دور از خانه همسان پنداري ميكنند و بر روح ساموراييِ پدرِ هانيكويِ داستانِ زندگي رحمت ميفرستند و دلشان براي يانگومِ جواهريدرقصر ، قيلي ويلي مي رود ، بنده بيجا ميكنم در مورد تئاترحرفي زده باشم . كما اينكه متاسفانه نادر افرادي كه به نوعي خود را متولّيِ اين امر ، يعني تئاتر مي پندارند نيز دچار اين چنين ابتذالاتي هستند.
چگونه مي توان از ابتذال مردمي كاست كه براي اعلامِ عمومي و القاي سريعِ ماشيندار شدنشان ، پلاك ماشينِ صفرشان را تا يك ماه پشتِ شيشه عقبِ ماشين قرار مي دهند و نايلونهاي صندلي ماشين را نمي كنند و حتي روي نايلونهايِ كارخانه نيز روكش مي كشند و به روستاي بند مراجعه كرده و به سببِ متبرك نمودن ، اتومبيلشان را با آب شهرچايي غسل تعميد مي دهند!؟
مطمئن باشيد نمي شود با نگرش و ابزار هنري سلايق مردم اين شهر را تغيير داد و سطح اغناي دروني آنان را بالا برد . به طور مثال در فرانسه تئاترِ بولواري و در نيويورك تئاترِ برادويي بوجود آمده بود كه بزرگاني چون يونسكو و بكت و ادوارد آلبي و سام شپارد احساس مسئوليت كرده و با شنا كردن در خلاف جهت آب بنيادهاي تئاتر كلاسيك را كه ايبسن لرزان كرده بود ، فرو ريختند و تئاتر آوانگارد را بنيان نهادند . دراين شهر بايد در وهله اول به جهت فراگيري امر ، كالايي با درجه مصرف عمومي توليد شود حتي اگر اين كلمه عمومي به معني خاص كلمه ، شامل اقشار تحصيلكرده و با سواد جامعه باشد.
چه بايد كرد ، سئوالي است كه بايد پرسيده شود . بياييد در اين شهرِ مصرف گرا با اجتماعاتِ ناهمگونِ و طبقاتِ خرده بورژوايي كارمندي و زمين داران و كشاورزان نسبتاً مرفّه ، تئاتر را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه بازاري براي عرضهاش ، غير از محافل خيلي خاص ، وجود ندارد و ليكن درصدد هستيم بازارِ گرمي برايش براه بياندازيم. بايد درصدد ايجاد تقاضا براي اين محصول باشيم. كالايي (هنري!)كه حاصل تعامل جسمي و ذهني انسان است در زمان و مكان مشخص با تكيه بر خلق دوباره اثرِ ادبي دراماتيك .
يكي از مشكلات اساسي آنست كه تئاتر نه به مثابه يك فيلم سينمايي ،بلكه فقط و فقط در محلِ عرضه اش قابل مصرف است و فيلمِ تئاتر به درد مخاطب نمي خورد. شخص نمي تواند تئاتر را در جيبش يا كيفش گذاشته و زمان و مكان مصرفش را خود تعيين كند.آيا در شهر، مكاني براي مصرف اين كالا تعبيه شده است؟ غير از تالارِ شمسِ مجتمع فرهنگي و هنري اروميه كه به امكانات كم و نسبي مجهز گرديده ، تالار يا سالني مناسب اين امر نمي باشد و يا تقريباً وجود ندارد. پس فعلاً خوشبختانه يك محل براي تعبيه بازارِ نمايش پيدا شد . وليكن خط توليد تئاتر مشمول هزينه و مرور زمان و نهايتاً تجهيز كارگاهي است كه بتوان چرخهايش را به حركت درآورد . دروهله اول نيازمند نيروي كار خواهيم بود . نيروي انساني متخصص و نيروي كار ساده . در عين حال كسي كه مسئوليت راهبري اين امر به عهده اوست همزمان نيازمند تبليغ و بازاريابي كالاي مورد نظر خواهد بود و از همه مشكلتر اينكه بايد با شگردي خاص ، مخاطب را به جهت مصرف ، تا پاي كارگاه بكشاند . البته با يادآوري اين مساله كه كالا همزمان با حضور مخاطب توليد خواهد شد و همه مراحل قبلي به نوعي پيش توليد كالا محسوب مي شود.
ادامه دارد....
سمبوليسمِ ناتورال
و يا گامِ معلّقِ اخلاق
به يمنِ خوانشِ نمايشنامهي از تولد تا تولد اثرِ علي صابر رضايي در نمايشخانه اروميه
شايد اين مثال يا داستان مشهور اصالت دهندگان بر وجود را شنيده باشيد:
"روزي يگانه پسر بيوهاي پير ، سخت بيمار و سالخورده را به جبهه جنگ فرا مي خوانند و فرزندش كاري نمي كند جز اينكه بر سر دوراهي بنشيند و قضايا را سبك سنگين كند . اگر به جنگ نرود ، به وطن خيانت كرده است و اگر راهيِ جنگ شود مادرِ خويش را بيكس و يالقوز و بيمار رها كرده است. پس تكليف چيست ؟ مامِ وطن و يا مامِ خويش؟ به فرض اينكه جبر ، امرِ محال است."
درست حدس زدهايد . ما نمي خواهيم در خصوص اسطوره ايمان ،ابراهيم خليل الله سخن برانيم كه همانا اگر رساله وزين و ثقيلِ ترسولرزِ كيركيگار را تورق كنيد، به واقع بر اين موضوع فائق خواهيد آمد و ليكن صحبت از اخلاق است و به مخاطره افتادن اخلاقيات و نظريه تعليق اخلاق ، جاييكه برون از درون برتر جلوه مي كند و ظواهر بيروني و اعمال و حركات ، چونان غولي گرسنه درونياتِ پنهان را به خود مي بلعد.
اخلاق را نمي توان عينِ ايمان دانست ، كه در ايمان ، درون برتر از برون است و در اخلاق عكس آن . اخلاق ظاهر فريب و متظاهرانه و رياكارانه عمل مي كند . شما ممكن است به دليلِ رعايت مسايل اخلاقي در يك جامعه شهري متمدن ، دروغ هم بگوييد ولي اطمينان داشته باشيد در صورت مومن بودن ، اين امر محال ، و حتي ممكن است به جرمِ اختلال در نظم عمومي ، زنداني ، دستگير و يا حتي اعدام شويد.
اخلاق در زندگي روزمره غرايز را به كناري مي نهد و اين وحشتِ ناشي از تمدنِ شهر نشيني است كه في الواقع به يك پارادايمِ مطالعاتيِ جامعه شناختي مبدل مي گردد. غرايز ، در درجه اول امري است خصوصي كه در فرديت افراد متبلور مي گردد . ولي در مقابل ، اخلاق در وجه عمومي قابل بررسي است و در وجه خصوصي متجلي نمي گردد. معيارهاي اخلاقي ، حقوق شهروندي و نيازهاي مدني متضمنِ سلامت جامعه پنداشته مي شود و ليكن اگر فرد امكان دسترسي به فضاي لازم در زمان مشخص را نداشته باشد ، فشار اسمزي ناشي از درون ، برون را ملتهب و متورم مي سازد و در لحظه اي كه قرار است غرايز فرد به اثبات برسد، به سانِ بادكنكي ، برونِ فرد را مي تركاند و كثافتِ ناشي از اين انفجار از سرو رويِ شاخصه هاي اخلاق آويزان مي گردد .
درون را وجه فطري و ناخودآگاه بناميم. برون را وجه اكتسابي ، يا خودآگاهي از نوع فرويدي آن كه در گفتگوي درون با برون ، سنتزي به نامِاخلاق ، به حاكميتِ برون ايجاد خواهد شد. فرويدِ پير برخلاف يونگِ جوان ، دفعِ موادِ زايد را نيز يك لذتِ جنسي از نوع نيمه آگاهِ آن مي داند كه فرد براي رسيدن به اين لذت است كه اين پا و آن پا مي كند و گاهي از شدت فشار ، چشمانش را بسته و زبانش در دهان نمي چرخد و صداهاي ناجور از خودش ساطع ميكندكه آنرا به خودآزاري يا مازوخيسمِجنسي تعبير خواهيم كرد.
آيا هويت همان وجه برون گرايِ فرد است كه از درون تراوش يافته و پوسته برون را شكافته است و يا برعكس؟
بگذريم ... تشخصِ فرد با فشارِ ناشي از رفع حاجتِ روزانه در پردهاي از ابهام قرار مي گيرد. در مكاني كه از قضا آبريزگاهِ يك تماشاخانه است . در زماني كه پارتِ اولِ نمايش به اتمام رسيده و اعلام گرديده بود : 5 ، 10 ، 15 و يا 20 دقيقه آنتركت ! فرد با همان محدوديتِ امكان ورود به فضاي خصوصيِ W.C. ، به جهت رعايت شاخصه هاي اخلاق ، مواجه شده كه چاشنياش انتظار است . اما نمودار تحمل او تا به چه حد است كه بتواند از تعليقِ اخلاق جلوگيري و از شانِ و پرستيژِ اجتماعيش كاسته نشود. آنجاست كه با رسيدنِ نمودارِ مقاومتش به نقاط بحراني ، كلامات قبيحه بر زبان جاري مي سازد و نهايتاً شلوارش را زرد مي كند به قولِ دوستان .
سئوال اينست : چرا بايد اخلاق در زير زمين تماشاخانه ، پايش از زمين كنده شود و در هوا معلق بماند . چونان كه نمايش گامِ معلقِ اخلاق به همراهي و همصدايي سرفه ها با كوكِ متفاوت و فواصل و نت ها ي نامتشابه ، سمفوني انتظار را مي نوازند و شخص چاق نمايش به يكباره در نقطه بحران ، اعلام انزجار عمومي مي كند و حكم به نابودي اخلاق ميدهد.
اما نگاهِ سمبوليكِ من در فضاي طبيعت گرايانه و واقع گرايانه افراطيِ نمايشنامه ، خوانشي دوباره از داستانِ آفرينش است. ابليس توانست آدم را به توسط حوا اغوا كند و شيي به او بخوراند كه آدم ، شرمگين از پي بردن به برهنگي خويش ، چه مظلومانه از بهشت رانده مي شود تا رنج ناشي از دانستن را بر دوش كشد . به تعبيري دگر ، خوردن همان شبهِ ميوه ، نتيجه اش تا چند ساعتِ ديگر از لحاظِ جبرِ بيولوژيك و سوخت و ساز بدني، به راه افتادنِ سيستم دفعِ بول وغايط است. كه بهشت را مكانِ آن امر نباشدو آدم به جهتِ دفعِ زايدههاي ناشي از شعور و آگاهي است كه پايش به زمين باز مي شود.
نمايشي كه در بالا در حالِ اجراست ، بهشتِ آرزوهايِ انساني است كه عقده هاي خود كم بيني و حقارتِ ناشي از آنرا با ديدن تراژدي ها و كمدي ها و درام ها و ديگر گونهها ، فراموش مي كند. اما همين غرايز يا همان وسوسه هاي درون به سراغش مي آيند و ناخودآگاهِ او را به سوي خود آگاه مي كشند و اين بهشتِ تكرار شونده بر روي زمين را با انفجار بمب ناتوراليستي به جهنمي بدل مي سازند كه فرد ديگر يادش نمي آيد از كجا آمده و در بهشتِ طبقه بالا چه خبر است و آمدنش بهرچه بود؟ مگر مي شود كسي با غرق شدن در آبگيرِ غرايز بگويد :
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
حتي خواجه شيراز ،حافظ هم در آغاز خواسته فراموش كند كه از كجا آمده است و هي باده گساري مي كند و ليكن دليلش را نمي تواند فراموش نمايد :
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
و در ادامه واقع بينتر ميشود :
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق همان ابزار اغواي آدم است به خوردنِ ميوه آگاهي كه آتشي به پا مي كند و ابليس به طريقِ عشقِ حوا به آدم يا بهتر بگوييم آدم به حوا است كه قاپِ آدميت و فرديتش را مي دزدد و گندم و سيب يا هرچه كه نام مي نهيدش ، به وي مي خوراند و به محض خوردنش به ناآگاهي خود كه همان برهنگيِ شعور و آگاهي است پي مي برد .
محدوديت هاي اجتماعي همانندِ بسته بودن درب دستشويي هاي تماشاخانه به هنگامِ نياز است كه فرد را از حالت انساني و اخلاق گرايش جدا ساخته و بعد فطريِ غرايزش را بيدارتر و شعلهورتر و جامعه را به فساد و تباهي و انباشت كثافات رهنمون مي سازد. وليكن اين همان انسان است كه تا گشودن دوباره درها صبر پيشه مي كند و استقامتش از نجابتِ اوست . فردي كه به دنبالِ لذت است براي يافتنِ عظمتِ خويش ، خلاقيتِ متجليِ هنر نابي چون تئاتر را مي ستايد ولي اين نمايشِ زندگي است كه با خطي ترين و مبتذلترينِ ميزانسها ، او را به نقاطِ پستِ اجتماع تبعيد مي كند و آزادگي و آزادي و فرديتش را سلب مي نمايد.
اين انسان ، هنوز هم در مواجه با دربهايِ بسته دستشوييهايِ تماشاخانه نمايشنامه آقاي صابر رضايي ، اميدوار به باز شدن حتي يك درب و نااميد از بازشدن دربي كه رويش به صراحتِ نوشته :
"خراب است" ، اين پا و آن پا مي كند!
ديروز ، امروز، فردا
يا
اهالي كيوتو بيدارو آگاه و بهوش باشيد ، راه نيويورك از امروز مي گذرد!
و يا
چالشي بر لمپنيزم نمايشنامه نئواكسپرسيون ناتورال اكسپريمنتال کیوتو با سس سالاد پساساختارمندانه ! و البت كوتاهانه! نوشته محمد بداقی
نمايشي كه اپيزود اولش با شعار مرگ بر آمريكا يا مشت محكمي بر دهان آمريكا ي جنايتكار و يا اين سند جنايت آمريكاست خاتمه يافته ، با اوهامات و هذيان گوئيهاي مثلثي وار لمپن ها يي آغازشده بود كه قرار بود جهان را از گرم شدن آنهم فقط پنج درجه رهايي بخشند و كمپرس يخ بر پيشاني تب دار زمين بچسبانند و يا به نقل از لمپن دوم سفارش ساخت كولر صادر نمايند.
شما هم هر چه دلتان بخواهد بگوييد . اصلاً بياييد متن را فراموش كنيم و درخصوص فرامتني كه رگه هاي درام از آن پيدا نيست سخن برانيم . به شما اطمينان مي دهم بدون شخصيت پردازي و گره افكني دراماتيك و اينچنين گل واژگان ديگر نيز مي توان درام خلق كرد و نمايش نامه نويس شد. راستي هر چه شما مي ناميدش درست است . شك نكنيد. چرا كه آدمك ها يا آدم واره ها يا انسان نما ها - باز هم تاكيد مي كنم خوانش شما هر چه باشد وحي منزل همانست – كه اردنگي محكمي به ماتحت شخصيت ها نواخته اند به مانند عروسكهاي زشت خيمه شب بازي در دستان استاد خيمه شب باز و به يمن مزاح و شوخي هاي كلامي سياهِ نمايشگانِ سياه بازي ، نه خود اراده اي دارند و نه از نمايشي كه قرار است نبشته شود خبري دارند.
زمان را كه در توبره فرو كرديد ، مكان نمايش توفيري ندارد كيوتو باشد يا گاراژقدير ژانگولر كه لمپن لمپن است ، چه غربي چه شرقي ......
جمع شدن اين پخمه آدمكها در كيوتو چه دليلي دارد كه ابتذال ناشي از سو استفاده هاي كلامي و فرامتني را توجيه ميكند ؟ جمعيت زنان درحال افزايش است ؟ بعيد نمي دانيد كاسه اي زير نيم كاسه باشد ؟ رشد جمعيت در جوامع پسا صنعتي منفي است و حيوانات دست آموز مونس و شب خوابه شهروندانند . ديگر چه محلي از اعراب دارد اين جمله ؟
و يا آنكه پرولتاريا به مقصودش رسيده كه قطعاً نرسيد و همه چيز متعلق به توده هاست كه حتماً نيست و برابري و رفاقت و تاواريش بازي مد شده كه شده و جامعه بدونِ حكومت يعني همين كه يك مشت آنارشيستِ بي سوادِ جهانِ سوميِ نان به نرخِ روز خور، باشند روشنفكر و روشنبين و نعوذ بالله زبانمان لال، هنرمندش. جملگي خفه شويم به يك كلام ! زنده باد شارلاتانيزم!
اگر پيكاسو و پوشكين با پشت جلد همين دفترچه هاي تامين اجتماعي نقاش و يا شاعر مي شوند و رمان نويس ها هم متشابهاً با پسا دفترچه هاي سوبسيدي و عظيم الجثه ، ايضاً ، ناوليست مي شوند ، پس خاك بر سر ما كه با مجموعه قفل شكسته و رايگانِMS-OFFICE و ويرايشگرِ Word اش و يكدستگاه رايانه با متعلقات اش ، نمايش نامه نويس نشده ايم هنوز . خاك عالم بر سرمان كه و اسفا و لا تهلكو بايديكم . ما كه جرات نمي كنيم بالشخصه . .همان سه هزارم درصد تخفيف مار ا بس. كيفورمان ميكند والله .
اگر با توليد انبوه آفتابه و سوزن و ناخنگير و بالا كشيدن حقوق كارگران قطب صنعتي جهان مي شويد، كورخوانده ايد [...]. راستي چرا ما را دعوت نكرديد ؟ جاي ما را هم خالي نكرديد؟ عجب پفيوزي هستيد . [...] ! آهان يادتان رفته لابد !
بازي با كلمات و سوء استفاده از نام مشاهير هنر جهان به اين مي ماند كه لغتنامه به جهت ريدنِ مسلسل وارِ كلمات به متن است كه شلوارش به پايين كشيده و لايش باز مي شود ، ور نه شعور تماشاچي و شنونده به سخره گرفته نمي شود جز به هنگام خوراندنِ مسهل ادبي كه خود بي ادبي است ،چشمتان كور! دندتان نرم ! دماغتان را زود بگيريد ، گوشهاي تان به جهنم! بازيگرو نقش خوانان و موسيقي و نور و چه و چه و چه ، جاي خود دارند كه همه ابزاري اند براي فريب تماشاگر ، كه اين وسط متني يا فرامتني – بازهم شما آزاديد در انتخاب – خوانده شود.
اينروزها اگر شلوارت را چپه بپوشي و زير پايت را نديده باشي ، از بس كه نوك دماغت كنج بالاي اتاقي را در داخل و ما تحت كلاغي را در خارج نشانه رفته باشد و حمالِ يك مشت کتاب با مزخرفات فلسفي و سياسي باشي ،خب بارت را بسته اي باالحق و اليقين هنر انتزاعي در تو حلول مي كند.
پيكاسو اگر پيكاسو شد به دنبال رويكردي آگاهانه بود نه بصيرتي ناخودآگاهانه ، راستي تابلوي دوشيزگان آوينيون پيكاسو يادت بيايد كه تا حال نديده اي كه هدف پابلو خان اين بوده كه اشيا را آنگونه كه در خارج وجود داشتند به تصوير بكشد و نه آنگونه كه بخشي از آن در لحظه و مكان خاصي حضور يابد . بدين منظور بايد به طور همزمان چندين وجه از آن نمايش داده شود. از اين رو فرم اشيا ء در صفحات هندسي تجزيه شده و اين سطوح از نقاط مختلف ديد مجددآً در يك تركيب بندي فرمي جديد سامان يافت . بدين مفهوم كوبيسم واقعگرايانه است – چه پارادوكسي – اما واقعگرايانه ذهني .....
بگذريم فرامتني شديم بيك آن .. منظور شما هم اين چيز ها بوده لابد!
در نمايشنامه شما يا هر چه بناميدش ، تصوير چه جايگاهي دارد ؟ چشمانمان را مي بنديم تقاضايمان اجرايِ مجدد و خوانشِ مجدد نمايشنامه است . اوه داشتم فراموش مي كردم كه متن شما پست مدرن هم هست، اگر تصويري تشكيل نشد اين از بلاهتِ ماست و الّا هنر تجريدي كه تكليفش مشخص است.
پوشكين هم كه پدر رئاليسم است ، گوگول او را معلم خود مي داند . او شاعري است سخت اميدوار و خوش بين و هرگز قلمي بر سر اسباب دل خرمش نكشيد. او شاعري بود ملي و دردمندي پيروزي توده ها را داشت . منظومه روسلاند و لود ميلا و داستان دختر سروان . راستي اشراف زاده هم بوده ناكس و چه با كلاس وداع كرد زندگي را ! يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ........ البته نوشته يا منظومه اي از وي پشت جلد دفترچه ها ي تامين اجتماعي بدست نيامده . احتمالاً ده قدم مانده به مرگش آنها را سوزانده بوده كه نگويند پوشكينِ بورژوا بيمه تامين اجتماعي بوده وما نمي دانستيم!
وقتي سانسور وجود داشته باشد آدم خلاق مي شود و براي اخذ مجوز هركاري می کند به مولا.
آقای نویسنده لطفاً به اين سئوالات شخصاً ومختصراً پاسخ دهيد:
1- چرا نيويورك ؟
2- بچه وقتي به دنيا آمد مرد يا مرده به دنيا آمد؟
3- آيا مي دانيد چرا دو سوم از گازهاي گلخانه اي جهان را آمريكا توليد مي كند؟
سخن آخر : اگر مهاجر باشي و در نيويورك زندگي كني و ماشين صدهزار دلاريِ دنده اتومات زير پايت باشدو شريك تجاريت ،كه چون شما مردِ مومنيست را هم زير گرفته باشي ، حق نداري از پنجره طبقه 69 ام آپارتمان 240 متريت كه مجهز به پاركينگ درب تمام اومات است ، بيرون را، آنهم ماشينت را كه از قضاي روزگار درکنارخیابان پارك شده ، تماشا كني و هي نگران آن باشي كه جلوي چشمت ماشينت را پنچر كنند و ظبطش را بدزدند و تو هم از حرص من و عصبانيت هيستيريك مغزت را با روولور داغان كني.
علیزخان فیلم سنتوری رو دیده ومطلب جالبی نوشته و من می خوام یکم باهاش همدردی کنم:
۱- علیزجون سنتوری اسم باحالیه شبیه اسمای فیلمهای قبلیش!
2- نمیشه به این گلشیفته بگی چرا یه جور بازی می کنه یا شاید هم یه جور رو خوب بازی می کنه و این راحتی یه جورایی تو مخ می زنه و انقدر آخر فیلم بازیش افت می کنه مثل رادان که پایان فیلمو خراب می کنه با اون دادهای غیر تئاتری که معلومه تو عمرش بیان کار نکرده و استحاله شدن تو شخصیت رو برای بازیگری کافی می دونه .
3- حالم از درویش بازیای فیلم به هم می خوره مخصوصآ سکانس عقدکنون بهرام و گلشیفته
4- حضور چند دقیقه ای و خیلی موثر رویا و مسعود که از قضا واقعاَ زن و شوهرن درس بزرگی به بازیگرهای تازه کار می ده. علیرغم اینکه بازی نادر سلیمانی هم خالی از لطف نیست.
5- محسن چاووشی آهنگهای تاثیر گذاری ساخته . البته به نظرم چون صداش از جبر روزگار لعنتی شبیه سیاوش قمیشیه بیشتر نوستالوژیه تا خلاقیت از نوع نابش!
6- سکانسای آخرای فیلم اونجا که داره جلو چادرش کوکتل سرخ می کنه و یه مشت گدا گشنه جمع میشن دورش مشت محکمیه بر دهن اونایی که میگن زندگی زیبا نیست!
۷- بیا و دور سینمای ایرانو خط بکش استاد !
تاج گذاری در مادرید
فرويديسم گوگولي در خلق شخصيت اسكيزوفرنيك داستان يادداشت هاي روزانه يك ديوانه
به بهانه جلسه نمايشي خواني نمايشنامه يادداشت هاي روزانه يك ديوانه به روايت علي ضيايي
نخست: دوري گزيني و درون گراييِ بيش از حدِ معمول ،آغاز شده است كه واگويه هايِ يك شخص هر روز برصفحاتِ كاغذ ، ماليخولياوار خشك شود . آري ذهنيات او شخصي شده و ديگر با كسي در ميان نخواهد گذاشت . فرديّتش متبلور واصولاً تبديل به يك فرد خالص شده ، آنچنان كه وابسته به مناسكِ اجتماعي نيست كه وي را به كنجِ خانه اي پرت كرده و گواهيِ انزوايش را ممهور به دستش داده باشد .
دوم : يادداشتها ، همان ذهنيتها و تصوراتِ دور از واقعيت ، وقتي به رويكردي عيني تبديل شود ، فرد ديگر افتراقي بين تخيلات و واقعيات نمي دهد .در نهايت ، درام ، زماني به اوج خود خواهد رسيد كه فرد متصوراست ، فردينا ند هشتم ، پادشاهِ اسپانياست.
سوم : تريبون روايت به مي جي ، سگتوله داستان سپرده مي شود. قهرمان داستان خود را از حيوانِ دست آموز و مينياتوريِ معشوقه اش حقير تر مي يابد و عقده خود كم بيني در او تشديد شده و به قولي تخيلات خود را با زبان سگي در هم مي آميزد. آنهم از نوع ماده آن ! از حق نگذريم، نگاهش به مي جي هم يك نگاه اروتيك، از نوع فرويدي آن است ؛ همانگونه كه در سالن تئاتر سفيدي پاي رقصندگان تماشايي تر از خودِ تئاتر است ! و در خيابان هاي پترزبورگ ، دون پايگان به دنبالِ همين سفيدي ها راهِ منزل كج مي كنند و خستگي بروكراتيك هم از تنشان بدر مي رود .هم اوست كه در حسرت غذاهايي كه سگتوله هر روز ميل مي فرمايد ، شكمبه اش سوناتِ ناكوكي را به اجرا مي گذارد كه اگر شنيده باشي دلت برايش كباب مي شود!
اين ماموريتِ عقده گشاييِ فرويدي از رقيبِ سبيل نازكش ،كه سوفي را از ميان دختران قر زده هم به عهده همين هاپوي كوچولوي داستان ، يعني مادمازل مي جي است! اينجاست كه پوپريشچين از وفاداري سگ به صاحبش ، يعني سوفي سو استفاده مي كند بدون اينكه در خود آگاه خويش متوجه اين توهم باشد.
نامه هايي كه سگتوله به معشوقش نوشته ، نمونه ايست از نشانه هايِ يك تجربه يِ حسيِ منشا گرفته از ذهن كه تصديقِ اين تصور است . اختلالِ تفكري كه خود را با تكلّمِ آشفته و غير مرتبط نشان مي دهد. تميز دادنِ ذهنيات سگي و درونيات پوپريشچيني تقريباً غير ممكن است . ديالكتيكي سگي و بسي وهم انگيز كه حاضر است كارمندِ دون پايه ، ليكن از نوع مردش را ، براي رساندن به عشقي نافرجام به جاي سگ بنشاند ، آنهم از نوع زنش! افسوس! كه وفاداريِ پوشالي ، فرديتِ قهرمانِ داستان را به مخاطره كشانده است.
چهارم : فردي ، اينچنين در مقابلِ تمام موجوديت هايِ عيني و ذهني حقير است . اگر تراشيدنِ مداد هاي رئيس را مضحكه يِ جاه طلبانه اي از دون پايگي بناميم ، آنجا كه مي گويد مداد ها را تراشيده، اما اينار براي خودش .... نشان از پيروزيِ ذهني پوپريشچين است، نسبت به عاليجناب ، رئيس ،كه در مخيله اش سرانجامِ دون پايگي ،يكهو و به ناگه ، اما اينبار به تاج گذاري در مادريد ختم مي شود !
پنجم : نارسيسيسم – خودشيفتگي - در او بيداد مي كند ؛ آنجا كه جاه طلبانه درجستجويِ منِ خويش در ميان درشت نبشته ها - يعني تيتر روزنامه ها- اخبار تاج و تختِ اسپانيا را دنبال مي كند و سر انجام با قبولِ منصبِ پادشاهي به نگرانيِ مردمِ اسپانيا پايان مي دهد ! آيا براستي مرز ميانِ واقعيت و رويا اينقدر باريك است ؟كه اگر كسي اين مرز را از هم تميز ندهد ، سرانجام در مادريد به لقبِ شواليه نيز مفتخر مي شود !!؟ جالب و مضحكتر از آن بابت كه پادشاه بودن را هم سخت مي پندارد. پادشاه بودن ، فرقي نمي كند ذهني باشد يا عيني ، هردو به يك اندازه ملال آور است . جاي بسي اميد است لااقل به اين خودآگاهي رسيده كه حقارتش به كبارتش مي ارزيده و جاه طلبي را به كناري وا نهد! همينجاست كه ديگر انگيزه اش از كف مي رود. با بروزنابجاي هيجانات، به باورهاي كاذب و غير واقعيِ تغيير ناپذير مي رسد. اين همان سير طبيعي رشد بيماري اسكيزوفرني است كه از عقده هاي فرويدي و گشوده نشده جنسي آغاز و با نوعي پارانويا و سوظن تركيب و دست در دستِ توهمات ، پوپرشچين را روانپريش و خود نويسنده را در دهه هاي بعد به ادعاي پيامبري و اثر سوزي شاهكارش كشانده و مرگ زودهنگام را به ارمغان مي آورد.
ششم : تمثيلات و حكاياتِ بسياري كه پادشاهِ يك ديار را ديوانه و صدراعظمش را مراقبِ ديوانگان و كشور را دارالمجانيني بپندارد ، نگاهي است بيش استعاري كه جاي نيش و كنايه اش تا به امروز ،كمي ، درد مي كند!
؟ مي تواني به جاي پوپريشچين بنشيني ؟ مداد نتراشي؟ ، عاشق نشوي؟ ترا پادشاه اسپانيا هم ننامند -البته به زور- وسرانجامت به دارالمجانين نكشد؟
جواب : آري مي تواني ! فقط بياد داشته باش، حتماً يك مداد تراش ماشيني براي كادوي روز تولد رئيست بخري !

سال بلو خان ايكاش زودتر از اين تو رو مي شناختم . به قول مهدي "ما كه حمال نيستيم هر رماني رو بخونيم ولي رمان خوبو بايد چند بار خوند ".

سی.ان.بی.سی (CNBC) مصاحبه یک ساعته ای با وارن بوفت (Warren E. Buffett)دومین مرد ثروتمند جهان انجام داده که 31 میلیارد دلار به امور خیریه کمک کرده . در اینجا خلاصه ای از زمینه های جالب و شگفت انگیز مربوط به زندگی شخصی طرف رو براتون ارایه می کنم:
1- او اولین سهم خودش رو در یازده سالگی می خره و الان افسوس می خوره که خیلی دیر اینکاروکرده !
2- در چهارده سالگی با پولی که از فروش روزنامه جمع کرده یه مزرعه کوچک می خره !!
3- او هنوز تو همون خونه کوچک سه اتاق خوابه در وسط شهر اوماها (OMAHA) زندگی می کنه که پنجاه سال قبل وقتی داشته ازدواج می کرده خریده! اون میگه هر چیزی که لازم داره تو اون خونه هست. راستی دور خونش دیوار یا نرده نداره!
4- اون هرکجا که بخواد با ماشین خودش می ره و برای روندن ماشینش به راننده احتیاجی نداره ! ضمناً به محافظ شخصی هم احتیاجی نیست!!
5- اون با جت شخصیش سفر نمی ره اگرچه صاحب بزرگترین شرکت هواپیماییه !
6-شرکتش Berkshire Hathaway صاحب 63 شرکته . او فقط یه نامه در طول سال می نویسه اونم به مدیرعامل همین شرکتها که اهداف سالانش رو ابلاغ کنه !! دوست نداره اونا رو هی ملاقات کنه و بهشون زنگ بزنه ! اون فقط دو قاعده رو به مدیر عامل شرکتها گوشزد می کنه :
قاعده یک : پول سهامداران خود را به هدر ندهید
قاعده دو :قاعده یک را فراموش نکنید!!
۷- از اجتماعات پر ازدحام و شلوغ خوشش نمی یاد. وقتی که به خونه برمی گرده وقتش رو به تماشای تلویزیون و خوردن چسفیل (ذرت بو داده ) اختصاص می ده.
۸- بیل گیتس (Bill Gates) ثروتمندترین مرد جهان برای اولین بار پنج سال پیش اونو ملاقات کرد. ملاقاتش را برای نیم ساعت تنظیم کرده بودولی وقتی بیل اونو ملاقات می کنه ده ساعت طول می کشه تا ازش جدا بشه آخه بیل خاطر خواه و مرید شیخ می شه !
۹- وارن با خودش تلفن همراه حمل نمیکنه و روی میزکارش کامپیوتری وجود نداره !
و اما پند های آموزنده اش برای مردمان جوان :
از کارتهای اعتباری فاصله بگیرید وآقای خودتون باشین و بیاد داشته باشید:
الف - پول آدم خلق نمی کنه بلکه این آدمه که پول رو خلق کرده .
ب- در طول حیات خودتون ساده زندگی کنید.
ج- چیزی را که دیگران می گویند انجام ندهید. فقط به آنها گوش کنید. اما اون چیزی رو که به شما احساس خوبی رو بده انجام بدین.
د- به مارک تجاری اهمیتی ندهید . بلکه لباسی رو بپوشین که توش راحتین.
ه- پولتون رو برای چیزای غیر ضروری هدر ندهید. بلکه برای چیزی که واقعا نیاز دارید خرج کنید.
و- بعد از همه این حرفها چرا به دیگران این شانس رو می دین که تو زندگی شما دخالت کنن ؟
منبع : Its all over the internet : Just Google warren buffet cnbc interview
ترجمه : رضا رجایی
خاله زَنَکیسم
بر پایه هرمنوتیک شنیداری در ارتباط با جایگاه زن در جوامع عشیره ای و قبیله ای
به بهانه خوانش نمایشنامه دریا و دایره نوشته ایوب آقاخانی و به کارگردانی سامان قلیچ خانی در موسسه نمایشخانه ارومیه :
در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلالهای خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان میکند. بووار بهعنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی بههمین منوال استنباط میکند که یک انسان زن زاده نمیشود، بلکه تبدیل به زن میشود.بووار دلیل میآورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شدهاند.[...]در کتاب جنس دوم بووار میگوید که این طرز فکر با ادعای اینکه زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیشروی زنان را گرفته است. بهعقیدهٔ وی برای آنکه فمینیسم بتواند بهجلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در اینصورت زنان درست بهاندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.[1]
دوبوار در "جنس دوم" میپرسد که زن کیست یا چیست و چرا بهعنوانِ"دیگری" مطرح است، چرا جنس "دوم" است، چرا فرعی است، چرا در مقایسه با مرد کمارزش است.
دوبوار معتقد نیست که طبیعت زن باعث شده که او در موقعیت فرودست قرار گیرد. او اگزیستانسیالیست است. اگزیستانسیالیسم (فلسفهی اگزیستانس، اصالت وجود)، مکتبی فلسفی است که به فشردهترین بیان با اعتقاد به تقدم وجود انسانی بر ماهیت انسانی معرفی میشود. انسان برخلاف اشیاء یک چیستی از پیش معین ندارد، ماهیت او از این طریق تعیین میشود که به وجود خود چه شکلی دهد، برای خود چه طرحهایی بریزد. انسان با طرحهایش مشخص میشوند، با آیندهای که دارد و نه با گذشتهای که شیءوار پشت سر او ساکن و راکد ایستاده است. اگزیستانس یا وجود، از خود برون شدن است، پرتاب خود به سوی آینده است.
سیمون دوبوار، به عنوان اگزیستانسیالیست، وجود انسانی را با طبیعت توضیح نمیدهد. او وجود انسانی را اساساً آزاد در نظر میگیرد و هرگاه انسان آزاد نباشد، میپرسد چه موقعیتی و وضعیتی باعث میشود که او از انتخاب آزاد باز ماند. برپایهی این منطق دوبوار به شدت این موضوع را رد میکند که جسم زن ماهیت زن را تعیین کرده و این ماهیت باعث شده است که زن وجود کهتری داشته باشد و "جنس دوم" شود. او میگوید باید موقعیتها را کاوید تا به راز فرودستی زن پی برد.[2]
ولیکن خوانش من از کتاب سیمون دوبوار در نمایش عصاره کلام می تواند این باشدکه زن مسوول سرنوشت خویش است.ماهیتی که از قبل به دست جنس اول با مبانی موروثی گذشته برای زن خلق می شده اکنون باید به دست خودش و با نگرش به آینده ساخته شود. شاید آن جمله معروف کتاب جنس دوم که در بالا ذکر شد را بتوان با این عبارت ممزوج و اصلاح کرد:
یک انسان زن زاده نمی شود بلکه اگر به زن تبدیل شد مقصر است!
دیروز جلسه نمایشنامه خوانی دریا و دایره نوشته ایوب آقاخانی و به کارگردانی سامان قلیچ خانی در موسسه نمایشخانه ارومیه برگزار شد. دریا زنی به عنوان قهرمان نمایشنامه و موجودی که در طبقه دوم عمارت جنسی مورد ظلم دگر جنسان (مردها) و همجنسان قرار می گیرد . لیکن زن نمایشنامه دریا و دایره بیشتر مورد غضب همجنسان است تا دیگران . زنانی که با مکتب خانمان سوز خاله زنکیسم بنیان بسیاری از خانواده ها را از ریشه می کنند و همیشه کاسه داغ تر از آشند و خبرچینی برای همان دگر جنسان . شاید اگر زنان درجه دو قبیله یا عشیره (اجتماعی اززنان که جز وظیفه خانه داری و شوهر داری و بچه داری حق دیگری را نسبت به خود احساس نمی کنند.) با اهرم قدرت هرمنوتیک شنیداری ناشی از گفتار آمیخته به خاله زنکیسم و تخیل دست نیافتنی و سرعت سخنگویی ۱۰۰۰ کلمه ! در دقیقه به صورت غریزی ،مردان را از آنچه که در دورو برشان می گذرد آگاه ننمایند ، هیچگاه به زنی ستمی نخواهد رفت. و اما در مورد نمایشنامه ساختارروایی متن برپایه سیال ذهن است . به گونه ایکه چرخش روایت در بین شخصیت های نمایش صورت پذیرفته و واگویه های ذهنی و عصیان یک زن و تصاویری از ستمگران ،از ذهن زن ولی مستقل از روایت به نمایش درمی آید. بهتر است بگوییم اصلاْنمایشنامه فاقد راوی است و نویسنده بیشتر به صورت ضد قصه و ضد روایت عمل می کند. عصیان زن با شکستن قفل سکوت آغاز می گردد . افراد دیگر نمایش غیر از دریا فاقد عمق شخصیتی بوده و ژرف اندیش و دور اندیش نیستند و بیشتر به کاریکاتورهایی گروتسک وار از شوهر ، مادر شوهر ،پدر ، زنان همسایه و...شبیه اند و یک زن گدا که به مثابه آینده زن در مقا